درباره نویسنده
Fayoz
I want my Gooder back
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دلتنگم
  • تنهایم
  • تنهایم
  • شکرانه ها
  • باران میبارد
  • خیلی پشیمونم
  • سه انگشتی 18+
  • خدا قسمت کنه
  • از مادرم - 1
  • از مادرم
  • توهمات
  • ...
  • و تو حتی نمیدانی
  • خدایا کاری بکن...
  • هیاهو
  • خوشبختی چند ساعته
  • Breathe me
  • برف برف برف
  • لعنت
  • این یک خداحافظی است
  • به همین سادگی
  • کاش
  • بازگرد
  • زندگی پیچیده ما آدما
  • ? What would you do
  • بهترین اتفاق 26 ماه اخیر (مرخصی حسین درخشان)
  • موزیک حسین درخشان
  • مصاحبه کمترین با مادر حسین درخشان
  • حسین درخشان The Blogfather
  • I need you now
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • تیر ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • آذر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
دوستان من
  • عدالت برای حسین درخشان
  • هفت شهر عشق
  • ماه هفت شب
  • مرمرو
  • سلوچ
  • نکراسوف
  • طلسم تنهایی
  • من، خودم و دوربینم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



گودرگاه من
دلتنگم
نویسنده: Fayoz - شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠

آرامشم را در آغوشت دلتنگم

کاش میدانستی

 

نظرات ()



تنهایم
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

اگه تنها باشی و احساس تنهایی بکنی طبیعی

اما اگه کسی رو داشته باشی  بازهم احساس تنهایی بکنی غم انگیزه

من الان اون حالو دارم ولی نمیتونم حتی بهش بگم

خیلی روزهای سختی برام

دلم میخواد بخوابم و وقتی بیدار میشم تو کنارم باشی و بهم بگی  که روزهای سخت

دوری و تنهایی تموم شده

خسته شدم

نظرات ()



تنهایم
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

و هوای این شهر را بی بوی تو

دیگر نفسی نشاید

نظرات ()



شکرانه ها
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

ترسی عمیق تمام وجودم را فرا گرفته بود

ترس از دست دادن تو ، مرگ من

 

تمام وجودم در حال ستایش خداوندی است که

با برگشتت ،

عمری دوباره به من بخشید

نظرات ()



باران میبارد
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

 

تماس قطرات باران با صورتم

مرا به یاد نوازش های تو می اندازد

همانقدر آرام ، گرم و عاشقانه

بیا و بمان

نظرات ()



خیلی پشیمونم
نویسنده: Fayoz - پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
از مادرم خیلی چیزی یادم نمیاد جز
1)یه خستگی بعد از مدرسه که میومد خونه دم شوفاژ دراز میکشید با اون پتو قهوه ایه(همون که با خودم بردم خوابگاه بعد از رفتنش) یه بشقاب با چند تا خیار میووردم براش پوست میکندم با نمک میخوردیم بعد میخوابید
2) عصرهایی که رو پشتی های کنار بالکن مینشست با تلفن حرف میزد با همکاراش، مادرش یا خواهراش، منم سرمو میذاشتم رو پاش دراز میکشیدم و با موهام بازی میکرد
3) یه صدا که مخصوص موقع هایی بود که میخواست خودشو لوس کنه، اینو توی فیلمی ازش دیدم که پسرخالم گرفته بود تو خونه مادربزرگم، و چون سروش فکر میکرد فقط قراره مادربزرگم بمیره دوربین همش رو مادربزرگمه
4) اینکه 15 روز از ماه رمضون رو نمی دیدیمش چون دائم خونه مادرش شیفت داشت شب بمونه، با اینکه 4 تا خاله و 2 تا دایی هم داشتم
5) غذاهای مورد علاقمون که با اشتها میخورد: ساندویچ چیپس با گوجه خیارشور سس و فلفل سیاه ، بمیرم براش
کته با تن با گوجه فلفل سیاه و پیاز
6) آخرین باری که دیدمش و با اینکه خیلی زورم میومد از رختخواب اومدم بیرون و بوسش کردم
همون صبحی که داشت میرفت مدرسه که بعدش بره مشهد
همون موقع که داشت بدهی هاشو به ما میگفت
جمله ای که گفت برا تولد امین شنیسل گذاشتم ، آلبالو پلو هم براش درست کنین اگه من برنگشتم
نمیدونستم اون موقع که میدونست برنمیگرده
داشتم تو دلم میگفتم آخه مامان اگه تو بمیری که ما برا امین تولد نمی گیریم آخه

کاشکی محکم تر بوسش میکردم
کاشکی بغلش کرده بودم
کاشکی خوابم نمیومد
کاشکی بر میگشت
 
نظرات ()



سه انگشتی 18+
نویسنده: Fayoz - پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠

دیروز برخلاف بقیه روزها که خیلی منتظر ماشین می مونم، اولین ماشین یه تاکسی خالی بود که برام نگه داشت
سلام کردم و جلو نشستم
داشتم موزیک گوش میدادم
یه دفعه نگاهم افتاد به دست راننده
دیدم به سختی دنده رو عوض میکنه، یکم بیشتر نگاه کردم دیدم انگشت اشاره و انگشت وسط رو نداره
چشمامو یه لحظه بستم و خدا رو شکر کردم بابت یه بدن سالم
ناخودآگاه به صورتش نگاه کردم خستگی موج میزد ، یه ته ریش که پیرتر نشونش میداد
داشتم خیال بافی میکردم توی اون روستاهه بوده که همه به خاط ردشدن از رودخونه انگشتاشون قطع میشه
یا کار فنی میکرده قبلا
دزد بوده قصاص شده؟ نه اینیکی قابل قبول نبود برام
رفتم سراغ سختی هاش ، دیدم حتی نمیتونه بنویسه ، فکر کردم شاید مشقاشو تو بچگی درست ننوشته و تنبیه شده
پول رو با احترام دادم با دست چپش گرفت ، به سختی بقیه پول رو حاضر کرد
صاف و مرتب تحویلم دادم بایه لبخند مهربون گفت بفرمایین
این صحنه نابودم کرد بی اختیار اشکام سرازیر شد
رومو کردم به پنجره و فکر کردم ما چی فکر کردیم با خودمون که انقدر مغروریم و برای همه قیافه میگیریم
چرا مهربونیمونو از همدیگه دریغ میکنیم؟ مهربونی که با یه نگاه ساده یا یه لحن خوب میتونه منتقل شه
اون پیرمرد چیزی کم نداشت، انقدر بزرگ بود و زیاد داشت که من احساس حقارت کردم
پیاده شدم
باد می اومد و یه آفتاب کج اشک های منو که زیر پل سیدخندان بودم براق میکرد

نظرات ()



خدا قسمت کنه
نویسنده: Fayoz - شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
و چقد خوبه آدم وقتی از بهشت زهرا برمیگرده
با چشمای پف کرده
با آرایش بهم ریخته
با لباس های خاکی
و روحی خسته

بره و توبغل یه نفر آروم بگیره
یا بمیره حتی
نظرات ()



از مادرم - 1
نویسنده: Fayoz - شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠

یادم نیست چه مدت از مرگش گذشته بود
چند ماه یا چند سال
یه شب نیمه های شب، از خواب بیدار شدم و بی اختیار از لای در اتاق توی سالن رو نگاه انداختم
نشسته بود روی مبل، پای راستش رو انداخته بود روی پای چپش
یه بلوز آستین بلند زرشکی تنش بود
با یه دامن مشکی طرح دار تا پایین زانو
موهاشم مثل موقع هایی که تازه از حموم اومده بود هم فر بود هم برق میزد
قرآن دستش بود و مثل شبای دیگه داشت میخوند
نمیدونم نذر داشت یا ماه رمضون بود
خیلی واقعی بود و طولانی
یعنی تا موقعی که چشام باز بود اونم بود
ولی با یه بار پلک زدن رفت
احساس امنیت از حضورش توی خونه باعث شد بخوابم

وقتی بعد از اینهمه سال با بچه ها حرف زدم فهمیدم من تنها کسی بودم که تونستم مامانو ببینم یه بار دیگه

چند شب پیش داشتم عکس های قبل از مرگشو میدیدم فکرکنم 12، 15 سال پیش بود
باورتون نمیشه اگه بگم باهمون لباس و همون خنده تویکی از عکس ها بود
ناخودآگاه دقیقه ها به عکس خیره شدم و زار زدم

نظرات ()



از مادرم
نویسنده: Fayoz - شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠

از طرف شرکت برای نمایشگاه فرستادنم مشهد، من و دو تا از آقایون
8 روز تمام
از ده سال پیش تاحالا، اصلا دلم نمیخواست برم مشهد
چون مامانم برای روز عرفه رفته بود مشهد، و روز عید قربان که داشت برمیگشت
دیگه برنگشت
برا همین یه جور ناراحتی بودم از امام رضا
اما بعد از اینهمه سال تقریبا رفع شد اون حسم و خیلی دلم میخواست برم مشهد
وقتی بهم گفتن که من برای رفتن انتخاب شدم کلی گریه کردم
چون فهمیدم قطعا اونم دلش میخواد منو ببینه

شب اول - حرم امام رضا
خیلی حال بدی داشتم
حال خفگی و دائم با گریه توی جمعیت چادری ها دنبال مامانم میگشتم
فکر میکردم اگه چادر مشکی سرش نباشه حتما با چادر نمازه

تمام 5 شب اول به همین منوال گذشت و من پیداش نکردم
ومن نابود بودم انقدر گریه کرده بودم
و حالتی که همکارام بعدش بهم میگفتن قبول باشه

نظرات ()



توهمات
نویسنده: Fayoz - دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

گرمی آغوشت

در شب سرد زمستانی

تنم را سوزانده

نظرات ()



...
نویسنده: Fayoz - دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

من از پایان این تکرار میترسم...

نظرات ()



و تو حتی نمیدانی
نویسنده: Fayoz - سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠

میرفتی مسیر خودت را و رفته رفته از من دور میشدی
طرح مسیر زندگی هایمان را روی میز شیشه ای برایم می کشیدی
آنهم با انگشتان آرام و مهربانت و من شیفته حرکت دستت بودم و
نفهمیدم آن لحظه که گفته بودی که مسیرمان از این جا جدا می شود،
من هم سکوت کردم،
دستت روی میز به دو طرف رفت جایی که من میروم و جایی که تو میروی
در طول راهی که میرفتی، هر گاه صدایت میکردم برمیگشتی بالبخندی تلخ
مرا می نگریستی و میرفتی باز هم بدون من و هرگز ندانستی
راه من از تو جدا نیست و من تمام طول مسیر را به دنبالت سرگردان بودم
هنوز هم نمیدانی، مرا پشت سر خود فراموش کرده ای
نمیدانی گاهی کسی را می بینم سرگردان که بر میگردد به دنبال کسی
نکند تو باشی، اما این یکی هم تو نبودی، امیدوار می شوم و به راهم ادامه میدهم
و نمیدانی چقدر متنفرم از اینکه اینگونه عاشقت هستم
و تو حتی نمیدانی
و تو حتی نمیدانی
و تو حتی نمیدانی

نظرات ()



خدایا کاری بکن...
نویسنده: Fayoz - شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠

باور کردن رفتن آدم ها خیلی برام سخته ، از اولش هم بوده. رفتن نه فقط به معنای مرگ بلکه هر نوع رفتنی، سفر کوتاه و بلند، مهاجرت، یا حتی بازگشت یک زندانی به زندان پس از مرخصی.
خیلی سخته برام با اینکه شاید براتون قابل درک نباشه ولی من خیلی از این آخری به خصوص عذاب میکشم. نمیگم به اندازه خودش ولی واقعا کم نیست دردم. روز آخر مرخصی اون ، با هر بهانه ای گریم می گیره، کلی بداخلاقم و فکرم دائم پیش دوست عزیزمونه! حالا صبح روز بعدشو که باید برگرده رو نگو! داغونم رسما !
خیلی برام سخته، هر بار که میاد مرخصی انگار خداحافظی برام سخت تر میشه. خیلی دردناکه. امیدوارم هرگز این حسو تجربه نکنین!
از همین جا برای خونواده عزیزش که میدونم درد من در قبال رنج اونها هیچ نیست ، آرزوی صبر و آرامش و سلامتی میکنم.
من میفهمم درد دوریتان را! باور کنید!

Dear God! please do something

It is so hard for me to believe that someone is gone , it was so hard. I do not mean just Death, this could be a journey, immigration or even when a prisoner go back to jail after his leave.

Maybe you can not feel this but the last one is the hardest for me these days. My pain is not more than him ofcourse, the last day of his leave, everything make me cry, I am so angry and I can hardly concentrate on anything else just him. I am almost dead the morning that he wants to go back yo jail.

it is getting harder each time that I want to say goodbye to him, so painfull. I wish that you never feel this pain. 

Dear Lord, please give peace and patience to his family who suffer this pain more than anyone.

نظرات ()



هیاهو
نویسنده: Fayoz - سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩

دیشب ناخودآگاه با دیدن اینهمه هیاهو توی شهر یه دفعه دلم ریخت. توی تاکسی بودم ولی یه دفعه اشکام سرازیر شد ،انگار تازه فهمیدم که چرا من جزئی از این هیاهو نیستم.
دوباره یه عید دیگه داره میاد و ما بازم بدون تو
عید سال اولی که تو نبودی منظورم بعد از گذشتن یک ماه و یک هفته است ، ما لحظه سال تحویل رو سر خاکت بودیم.
خیلی سرد و تاریک بود . سوز سرما عذاب نبودنتو چند برابر میکرد ولی نور شمع های بالای قبرت ، سوسویی بود در دل تاریک شب.
دیگه بعد از اون سال تحویلی رو کنارت نبودیم ولی یادت همیشه دلمو میلرزونه اون موقع
اینها فاییده نداره خودت باید باشی و بس
وگرنه دیگه هیچ وقت عیدی، عید نمیشه
هیچ وقت دیگه سال بدون تو تحویل نمیشه
برگرد

نظرات ()



خوشبختی چند ساعته
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩

ماجرای خوشبختی چند ساعته من از پنج شنبه شروع شد، یکی از همکارام 2 تا بلیط ارکستر و کر آکادمیا(فرید عمران) داشت و دنبال یکی بود که ببخشه اونارو بهش. منم که دیوانه موسیقی با کمال میل پذیرفتم. با اینکه اصلا طرفو نمیشناختم، برنامه مال 9 جمعه شب تالار وحدت بود. تقریبا به 5 نفر گفتم که همراهیم کنن و فقط سروش عزیزم قبول کرد. نمیدونم چرا آخرین نفر به اون گفتم! خلاصه رفتیم و با یکی از خانم های مهربون تالار وحدت در حال انتظار شروع برنامه دوست شدیم حسابی(برنامه نیم ساعتی تاخیر داشت و همین کافی بود تا اون بفهمه ما چقدر آدم های نازنینی هستیم) پس تصمیم گرفت دو تا بلیط به ما بده از یه کنسرت دیگه که قرار بود شب بعدش توی سالن همایش های برج میلاد اجرا بشه و این عالی بود . البته تنها محبتش این نبود. بلکه مارو با بلیط مهمان یه جای آس نشوند که از برنامه نهایت لذت ممکن رو ببریم. 4 تا کر و 10 تا قطعه ساخت خودشو اجرا کرد. بعضیاش خوب بود ولی یه چند تایی هم داغون اساسی داشت. خصوصا اونی که ترکیب موسیقی قوچانی بود با یه موزیک مدرن کلاسیک (15 سال از عمرشو البته صرف کرده بود که این تو اونیکی بشینه ولی متاسفانه خوب نبود) خلاصه برنامه تا 11:30 ادامه داشت ما کلی خندیدیم به اینکه تنظیم صدا خوب نبود (صدای ویولون سل و پیانو تقریبا شنیده نمیشد) یا به شوخی های آقای عمرانی که بامزه بودن. یا به آدم هایی که کلن اینکاره نبودن و اومده بودن فقط چون مجانی بود ! بهرحال در کل خوب بود . فکر بلیط های فرداشب داشت منو دیوونه میکرد که یه دفعه وسط کنسرت اون خانوم مهربونه اومد و تو یه پاکت بلیط ها رو تقدیم کرد. خیلی بد شد چون زودی رفت! بلیط ها رو که نیگا کردم دیدم سه نفرن سهراب پاکزاد و امیر طبری و فکر کنم شهاب رمضان (که البته بغیر از سهراب پاکزاد که دو تا آهنگ ازش شنیده بودم اون دو تای دیگرو اسمشونم نشنیده بودم) دیدم بلیط ها قیمت داره 35000 تومان، بی خیال یعنی یه جای خوب. تصمیم گرفتیم این رو هم دو تایی تست کنیم! خلاصه دیشب رفتیم و دیدیم فقط 8 تا ردیف با سن فاصله داریم. مجددا 45 دقیقه تاخیر و شروع برنامه . دو نفر اومدن تو و شروع کردن خوندن. کیفیت صدا افتضاح بود یعنی فقط صدای موزیک اونم با بیس وحشتناک و صدای خواننده ها قابل شنیدن نبود. لیزر و دود فراوون هم قاطیش بود. تقریبا با آهنگ اول سرسامو گرفتیم. آهنگ بعدی معروف بود یعنی مال سهراب پاکزاد. من که نمیدونستم کی به کیه تازه فهمیدم قطعا یکی از این دو تا باید خودش باشه. دیدم دخترای پشت سریمون خیلی جیغ میزنن گفتم قطعا میشناسنشون پرسیدم ببخشین کدومشون کیه؟ و جالبه که گفت نمیدونه. پسرای جلومونم نمیدونستن! و 40000 تومان پول بلیط داده بودن؟ عجیبن مردم! خلاصه بعد از 4 تا آهنگ، آهنگ معروفشونو خوندن (آروم آروم) بعد از خود کشی مردم دوباره اجرا کردن ولی کسی نمیتونست تکون بخوره (به صورت موزون) فکر کنم الان دیگه فهمیدم کی به کیه!
اون یکی هم بعدشون اومد و چند تا خوند و چند نفرو معرفی کرد که اونجا بودن مثل بهنام صفوی و زانیار و سیروان خسروی (خداروشکر اینارو میشناختم حداقل) کلی خندیدم به موزیک و متن و ...واااااااای نمیدونین چه تیپ هایی اونجا بودن ما خیلی عجیب بودبم به نظرشون! چون من نه موهای بلوند بلند داشتم با ریشه های مشکی نه بوت روی شلوار تا زانو با کت کوتاه و آرایش عروسی نه شینیون حسابی.. احتمالن اونام به من کلی خندیدن.....خیلی خوش گذشت ولی

نظرات ()



Breathe me
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩

Be my friend
Hold me, wrap me up
Unfold me
I am small
I'm needy
Warm me up
And breathe me

نظرات ()



برف برف برف
نویسنده: Fayoz - پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩

دوباره برف می بارد و هوا سرد است
دوباره برف می بارد و من دستانم بی تو
دستانم را بی تو در جیب هایم می فشارم
که بی تو در برف احساس سرما نکنند
دوباره برف می بارد و من بی تو

snow, snow, snow

The weather is cold and it's snowing again

It's snowing again and my hands, without  you

I squeeze them in my pockets without you

So they wont feel cold without you

It's snowing again and it's me, without you

نظرات ()



لعنت
نویسنده: Fayoz - دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

لعنت به لعنتی هایی که در لحظات لعنتی این زندگی لعنتی مراتنها گذاشتند...

ِِDamn it

the damn people who left me alone in damn seconds of this damn life

 

نظرات ()



این یک خداحافظی است
نویسنده: Fayoz - دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

این یه خداحافظی رسمی و ساده است
مرسی بابت تمام روزهای خوبی که خواستی و بودی
وتمام روزهای سختی که میخواستم و نبودی
این یه خداحافظی رسمی و ساده است
میخواهم ترکت کنم چون
میدانم اگر بی تو احساس تنهایی کنم
بهتر از حالاست که با بودنت تنهایم
این یک خداحافظی است
ولی اینبار بوسه ای در کار نیست
این یک خداحافظی است

 

This is a goodbye

this is a simple & formal goodbye

I want to leave you because

I know that if I feel lonley without you

it is better than now that I feel lonely with you

this is a goodbye

but without kissing this time

this is a goodbye

نظرات ()



به همین سادگی
نویسنده: Fayoz - دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩

هروقت بهش فکر میکرد
یه شرایط خاص و آروم بود
بدون استرس و دلهره
پر از عشق و آرامش
اونم با یه آدم خیلی خاص

ولی همون اتفاق تو یه شب سرد
نه جای خاصی
نه با آدم خیلی خاصی
و نه در شرایط استثنایی و ویژه ای
همراه با یکم استرس، مشغله فکری
و یه موبایل که دائم زنگ میخورد
به همین سادگی
اتفاق افتاد

همیشه می دید که حداقل بعدش تنها نیست
ولی فهمید که بازم تنهاست
به همین سادگی

اتفاق افتاد

نظرات ()



کاش
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩

او که رفت که رفت

کاش آنکه هست و می بیند ، کاری کند

محبتی کند و مرا از اینهمه تنهایی نجات دهد...

نظرات ()



بازگرد
نویسنده: Fayoz - شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩



وجودم سرشار از خواستن بی نهایت آغوش توست


تمنای لحظه ای که بوی آغوش گرمت مرا از خود بی خود میکرد،
وجودم را فرا گرفته


بازگرد و بار دیگر دستان سردم را بفشار و بگذار نوازشت کنم

نظرات ()



زندگی پیچیده ما آدما
نویسنده: Fayoz - چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

زندگی خیلی پیچیده تر از اون چیزیه که حتی میتونیم تصور کنیم.

توی زندگی همه یه سری چیزها اتفاق میفته که امکان نداره کسی تجربه نکرده باشه.

مثلا سوء استفاده.

خیلی ها ممکن به راه های مختلف از آدم سوء استفاده کنند ولی شما حتی متوجه

نشین که البته بعدا اگه بهش فکر کنین حتما یادتون میاد و میفهمین که کی چه بلایی

سرتون آوورده.

بعضی از این سوء استفاده ها لطمات روحی و برخی لطمات جسمی به آدم وارد میکنن.

اونهایی که لطمه های روحی وارد میکنن معمولا بیشتر همراهتون میمونن.

همیشه تو یادتونن، حتی وقتی یه صبح زیبای ابری دارین از خیابون رد میشین تا برای

رسیدن به محل کارتون تاکسی بگیرین، دقیقا همون وسط یه دفعه اون آدم و کارش

جلوی چشمتون سبز  میشن. حالا شما نمیدونین که باید رد شین یا تمام حرف هایی

که این چند وقته آماده کرده بودین بهش بگین رو تحویلش بدین! جالبه که معمولا هم

شروع می کنیم حرفا رو کنار هم می چینیم که تحویل یارو بدیم.

خیلی سخته که به سرعت بفهمین این ذهن شماست که اونو میبینه نه چشماتون.

خیلی ها ممکنه این وسط به دلیل عدم تشخیص به موقع، یا دو تا فحش آبدار از راننده

های عصبانی بشنون یا شایدم خدای نکرده...

گذشته از این صحنه خشن، یه سری از این اتفاقات رو نمیشه فراموش کرد، بعضی مواقع

خوبه چون اگه بازم بخواین اون کارو با یه آدم دیگه ای تکرار کنین ذهنتون آزاد نمیذاره

شما رو مگه اینکه نابودش کنین حالا با الکل یا چیز دیگه ای...

با خودتون فکر کنین ببینین چقدر از این چیزا دارین تو ذهنتون؟

وقتشه قبل از اینکه جونتونو برای گذشته از دست بدین، ذهنتونو یه خونه تکونی بکنین...

نظرات ()



? What would you do
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩

If I only knew what I know today

I wouldn't let you go... I would die in your arms

 

?what would you do

نظرات ()



بهترین اتفاق 26 ماه اخیر (مرخصی حسین درخشان)
نویسنده: Fayoz - شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩

واقعا که بهترین اتفاق ممکن توی این ٢۶ ماه اخیر رو پنج شنبه صبح شنیدم،حسین اومده بود مرخصی و من انقدر شوکه شدم که نمی تونستم نفس بکشم...خیلی خوب بود، خوشحالم که بعد از مدت ها دعاهامون یه اثری داشت (هرچند کوچیک)دیروز رفتم حسین عزیز رو دیدم بعد از بگم چند سال؟چقدر دلم خواست همیشه بمونه ودیگه هیچ وقت برنگرده به زندان، چقدر دلم میخواست میتونستم یه کاری بکنم اما حیف که از دست هیچ کس کاری بر نمیاد جز اونی که اون بالا نشسته

حسین جون ما دلمون با تو، اگه حتی اونجا نیستیم دائم بهت فکر می کنیم و برات دعا می کنیم تا زودتر برگردی پیشمون . خوشحالم از اینکه بعد از دوسال و اندی لبخند روی صورت پدر و مادرش دیدم .خوشحالم که بعد از مدتها اونها رو دور هم می دیدم

به امید آزادی حسین درخشان

به امید روزی که هیچ حسین درخشانی در زندان نباشه

نظرات ()



موزیک حسین درخشان
نویسنده: Fayoz - چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

هیچ وقت اونروزی رو یادم نمیره که رادیو فردا این آهنگو

http://beemp3.com/index.php?q=get+right+lopez&st=all

پخش کرد و گفت:

Get Right با صدای Jennifer Lopez آهنگ Hip Hop مورد علاقه حسین درخشان...

البته اونموقع حسین آزاد بود ولی از اون به بعد این آهنگ همیشه منو یاد حسین میندازه...

به امید روزی که حسین هم در کنار ما باشد...

نظرات ()



مصاحبه کمترین با مادر حسین درخشان
نویسنده: Fayoz - دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩

 

مصاحبه کمترین با مادر حسین درخشان به نقل از وبلا گ عدالت برای حسین درخشان

سلام خانم درخشان، ممنون که پذیرفتید با ما مصاحبه کنید.

سلام علیکم. والله من نمی دونم چی به نفع حسین است و چی به ضرر اوست و تنها می تونم برایش دعا کنم. این روز ها خیلی مشوشم. هم من و هم پدرش بنده خدا.
شرایط روحی حسین این روزها چطوره؟
-بسیار کلافه و بی حوصله است. خیلی به نظرم افسرده می آید. از بلاتکلیفی، زندان و تنهایی بعد از دو سال خیلی خسته شده و این طور که به ما می گه اکثر روز می خوابه. اخیرا تقاضا کرده که حداقل به بند عمومی منتقل شه در عوض قبول کردن که جاشو عوض کنن و بهش محل بهتری رو بدن و اونجا واسش گل رز کاشتن.
با حسین ملاقات دارید؟
-بیشتر از یک ساله که به صورت مرتب هفته یکبار باهاش ملاقات داریم ولی هشت ماه اول دستگیریش هیچ ملاقاتی باهاش نداشتیم و نمی‌دونستیم کجاست.
رفتار مسئولین زندان در زمان ملاقات چگونه است؟
-بستگی به ماموران حاضر در اون روز خاص داره ولی اکثرا احترام‌آمیزه.
هنوز عده‌ای شک دارند که حسین اصلا زندان باشه حتی بعضی می‌گفتند حسین از درون ویلایی در زعفرانیه به دولت کمک می‌کنه. فکر نمی‌کنید علت این شایعات کم‌کاری رسانه‌ای شماست؟
-برای اون یک عده دعا می‌کنم هیچوقت گرفتار دردی که ما گرفتارش هستیم، نشوند. ما ماه‌های اول بازداشت حسین خیلی گیج بودیم و نمی‌دونستیم چه خبره و چه کار باید بکنیم. از طرفی حسین خواسته بود که با رسانه‌های خارجی مصاحبه نکنیم. رسانه‌های داخلی هم سراغ ما نمی‌آمدند. با همه این معذورات، من و پدر حسین به رئیس قوه قضائیه نامه‌ای نوشتیم که خیلی جاها پخش شد. وقتی هم فضا یک مقدار روش‌تر شد، دخترم برای اطلاع رسانی وبلاگی درباره ماجرای حسین زد. در این دوسال خیلی به ما سختی گذشته، پدر حسین چند بار ناراحتی قلبی پیدا کرده. زمانی که در زندان به حسین گفته بودند پدرش سکته کرده اجازه تلفن نداشت.  بچه ام اینقدر گریه کرده بود و خودش را سرزنش کرده بود که اون ناراحتی حسین  برای من و پدرش خیلی دردناک  تر بود، ولی ما حتی  به حسین نگفتیم که پدرش ناراحت بود چون نصف ناراحتی داخل زندان حسین در مورد ماست.
شما مطلبی برای وبلاگی که گفتید نامش «عدالت برای حسین درخشان» است نوشتید؛ شما هم با وبلاگنویسی و استفاده از رایانه آشنا هستید؟
-به دلیل اینکه بچه هام به خارج از کشور در رفت آمد هستند مجبورم از اینترنت به عنوان وسیله ارتباطی استفاده کنم. مگر میشه من از وبلاگنویسی چیزی ندونم. راستش حسین سر مارو با وبلاگنویس می خورد. هرچه می کشیم متاسفانه از این وبلاگ نویسی حسین شروع شد.
حسین به دعوت دولت به ایران آمده بود؟
-راستش، حسین  برای کار در دفتر پرس‌تی‌وی در تهران با اونها صحبتهایی کر ده بود. حتی روزهای اول قبل از دستگیریش برای اینکه ما اینترنت پرسرعت نداشتیم بعضی وقتها به دفتر پرس‌تی‌وی می رفت. قبل از بازگشتشش به ایران، «شورای ایرانیان خارج از کشور» به حسین وعده داده بود که سفرش بدون مشکل خواهد بود. با این شورا که خوب دولتی هستند و با وزارت اطلاعات هم در رابطه اند هماهنگ کرده بود.  برای همین هم بود که حسین با اینکه میدونست واسه سوال و جواب سراغش میان، اصلا آمادگی دستگیری اینجوری رو نداشت و اصلا به ما نگفته بود که مثلا در صورت دستگیریش چه کار باید بکنیم. نماینده اون شورا بعد از دستگیری حسین به ما گفت که گفت ما از طرف شورا پیگیری کردیم ولی متاسفانه دیگه از دست ما کاری بر نمی‌یاد.  اصلا چرا باید همچین دو دستگی ها در سازمان های امنیتی کشور باشه؟
آیا حسین متهم به جاسوسی است؟
ا- ابدا؛ من نمی دونم افرادی که این اتهامات رو چپ و راست به حسین می‌زنند چطوری با وجدان خودشون کنار میان. اگر حسین جاسوسه و برنامه امنیتی داره چرا سند این کاراش رو نشد؟ و اصلا چرا اتهام جاسوسی جزو جرایم حسین نیومد؟
فکر می‌کنید حکم قاضی چه خواهد بود؟
-والله ما در مورد حکم قاضی غیر از دعا نمی‌تونیم کاری بکنیم که غیر از خدا کسی از آینده خبر نداره. مدعی‌العموم تقاضای اشد مجازات برای تنبیه حسین و عبرت برای دیگران کرده. من به عنوان مادرحسین نه به عنوان کسی که خانواده‌اش برای انقلاب هزینه زیادی داده است می‌پرسم چرا برای عبرت مردم از اینکه حسین نادم شده و برای خدمت به کشورش برگشته و حاضره عقاید و عملکرد گذشته خودش رو نقد کنه الگو نمی سازید؟ آیا برای عبرت مردم می خواهید ثابت کنید ندامت فایده نداره؟ که حمایت از این نظام  این است نتیجه اش؟ همه این خانواده همه این سالهای سخت حامی نظام بوده اند. حسین هم از ماست. این انصاف نیست که اون رو برای صداقت روایت تجربه زندگی اش در این سالها، همچین مجازات سنگینی کنین.
در صورت آزادی حسین از ایران خواهد رفت؟
- حسین از زندگی در خارج خیلی خسته شده بود و الان هم برای دلداری به ما می‌گه که من دو سال در ایران زندان بودم و چند سال قبلش در خارج زندان بودم.
ممنون از مصاحبه، امیدواریم که تکلیف حسین هرچه زودتر مشخص شود.
نظرات ()



حسین درخشان The Blogfather
نویسنده: Fayoz - سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩

دلم خیلی گرفته و یکم نگرانم...

نمیدانم حسین عزیز ما را می شناسید یا نه؟

ولی خواهش می کنم از هرجای دنیا که این وبلاگ را می خوانید بیایید برای آزادی حسین درخشان همه با هم از صمیم قلب دعا کنیم... برای حسین که اگر نبود ما هیچکدام وبلاگ را نمی شناختیم. پس بیایید حداقل به پاس قدردانی، از ته دل بخواهیم که خدا پدر وبلاگنویسان را به آغوش خانواده اش بازگرداند...

خداوندا حسین عزیز را آزاد کن و دل خانواده اش را پس از گذشت ٢٠ ماه شاد کن. خداوندا به بزرگیت قسمت میدهیم که آرامش و شادی را به خانواده اش بازگردان.

من شاهد این روزهای سختی که به اندازه سالها گذشته بوده ام...

خدای من کمک کن...

 برای اینکه بیشتر با حسین آشنا شوید از لینک زیر استفاده کنید:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D9%86

نظرات ()



I need you now
نویسنده: Fayoz - چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩

It's a quarter after one, I'm a little drunk and I need you now
Said I wouldn't call but I lost all control and I need you now
And I don't know how I can do without
I just need you now

نظرات ()



خوابی دردناک
نویسنده: Fayoz - چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩

بسیار دردناک بود.

نزدیک صبح با بغضی عمیق برخواستم و هق هق امانم نمیداد

تا لحظه ای فکر کنم و واقعیت را به یاد بیارم.

بله من او را دیدم که آرام و رنگ پریده در خاک آرمیده بود.

ترسی عجیب تمام وجودم را فراگرفت...

آیا من او را در آغوش مرگ دیده بودم؟

و اما خواب لعنتی:

خواب دیدم او تمام این سالها پس از آن که ضربه مغزی شده در حالت کما بوده

ولی به ما چیز دیگری گفتند.

و حالا پس از گذشت 8 سال که ما رفته رفته بر آن بودیم که باورش کنیم

گفتند در مشهد در خانه ای پرستاری می شده و حالا...

همه چیز از نو

هنوز هم با یادآوری خواب لعنتی اشک امانم نمی دهد.

و من تمام مدت داد میزدم که چرا به من اجازه ندادند در تمام این سالها مادرم را ببینم.

 من که تمام وجودم آرزوی دیدن اوست؟

 

از خواب پریدم و در حال هق هق به خودم می گفتم تو صورت کبود او را در خاک دیدی.

دیدی که همه او را تنها گذاشتند.

ولی باورم نمیشد...

خوابم برایم بیشتر قابل باور بود

نه

هیچکدام

هیچکدام

 

نظرات ()



عدالت برای حسین درخشان؟
نویسنده: Fayoz - دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩

لینکش اون پایین توی قسمت لینک دوستان هست الیته اگر حسین رو میشناسین...

من در تعجبم واقعا که اینهمه آدم ... کجای دنیان که همه چیزو دروغ و حقه میدونن؟

نمیخوام آرزو کنم اینو تجربه کنن ولی امیدوارم بفهمن

چون خوندن کامنت های بعضی ها واقعا عذابم میده!

 

نظرات ()



و باز هم مرگ؟
نویسنده: Fayoz - دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩

و باز هم مرگ ما را غافلگیر می کند...

دیشب یکی از دوستانم رو دیدم که یه ٢ ماهی بود ندیده بودمش ، لاغر شده بود خیلی و

سیاه پوشیده بود با ریش زیاد و وقتی پرسیدم ؟ بله مادرش آنها را ترک کرده بود

ناگهانی

و من عکس العملم چه بود جز آنکه جلوی صورتم را بگیرم که اشک هایم دیده نشود؟

کلی غصه خوردم از وقتی اومدم سمت خونه و همه چیز برایم یادآوری شد...

نه نمیخوام ادامه بدم

 

نظرات ()



باز هم یکشنبه غم انگیز
نویسنده: Fayoz - دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩

دلم نیومد تنهایی اینو بخونم، پس متنش به همراه یه لینک برای دانلود موزیک

یکشنبه غم انگیز "Gloomy Sunday":

http://beemp3.com/download.php?file=7082454&song=Gloomy+Sunday

 و حالا متن زیبای آن:

Sunday is gloomy
My hours are slumberless
Dearest the shadows
I live with are numberless
Little white flowers
Will never awaken you
Not where the black coach
Of sorrow has taken you
Angels have no thoughts
Of ever returning you
Would they be angry
If I thought of joining you

Gloomy Sunday

Gloomy is Sunday
With shadows I spend it all
My heart and I
Have decided to end it all
Soon there'll be candles
And prayers that are said I know
But let them not weep
Let them know that I'm glad to go
Death is no dream
For in death I'm caressing you
With the last breath of my soul
I'll be blessing you

Gloomy Sunday

Dreaming, I was only dreaming
I wake and I find you asleep
In the deep of my heart here
Darling I hope
That my dream never haunted you
My heart is telling you
How much I wanted you

Gloomy Sunday

نظرات ()



یکشنبه غم انگیز
نویسنده: Fayoz - چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩

عجیب نیست؟

هیچ کسی رو سراغ ندارم که کوچکترین احساس الان منو بفهمه...

کوچکترین حس خوشایند در مورد یک فیلم بی نظیر :Gloomy Sunday

 نزدیک و دوست داشتنی

لطیف اما دردناک ...

و بعد از دیدن فیلم اولین حس جستجو برای به دست آوردن موزیکش.

فقط 5 دقیقه لازم بود

امیدوارم یک کسی رو پیدا کنم که این حس رو داشته باشه

و ساعت هاست که فکر میکنم به عمق فیلم

نظرات ()



شعری از دوران کودکیم
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

می نویسم بر برگ،

می سپارم بر باد،

که گهی میگذرد از دم آن خانه سبز،

بسپارد نامه ام را بر تو

 

نظرات ()



معلق
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

احساس می کنم که در بین زمین و آسمان معلق مانده ام.

نمی دانم چه میخواهم

و حتی نمیدانم چطور می توان روی زمین ثابت راه رفت یا در آسمان پرواز کرد!

کدام یک بهتر است؟

 

نظرات ()



Real Miracle
نویسنده: Fayoz - یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

فردا یک شروع دوباره است،

برای از نو ساختن...

معجزه واقعی در راه است،

بیا که آن را آنگونه که باید بسازیم...

نظرات ()



من و تنهایی ها
نویسنده: Fayoz - پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

کدوم یک از شماها میدونه که من

تمام شبهام رو توی بچگی با گریه خوابیدم؟

میدانم که کسی نمیداند.

تمام شبها از ترس مرگ عزیزانم آنقدر گریه میکردم تا خوابم میبرد.

میدانم که نمیدانی این ترس هنوز هم ادامه دارد

و هیچ کس نمیدانست

که تمام روزهای تولد پدر و مادرم را یواشکی گریه کرده ام

از ترس اینکه یک سال پیرتر شدند

همیشه سعی کردم به هیچ کس وابسته نشوم

ولی همیشه اوضاع بدتر شده

همیشه وابسته تر از قبل

و همیشه رفتن

انتهای خط

همیشه زود میرسد

نزدیک است

برای من و تو

هیچ کس نفهمید

تمام سالهای بچگیم با ناراحتی و عذاب تنهایی گذشت

و من بزرگ شدم

با یک دنیا وابستگی

یک عمر تنهایی

و یک بغل دوری

دوری از تمام کسانی که میخواستم بمانند

تمام کسانی که به آنها نیاز داشتم

درست در مرحله ای که می بایست باشند

...

همه و همه

حتی تو نیز

تو که میدانستی من عاشق بودم

و هنوز نیز هستم

و منتظر...

نظرات ()



ششمین تولدش بدون حضورش.
نویسنده: Fayoz - سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧

صدایی از دور مرا میخواند

اما هرچه به سمتش میروم ازمن میگریزد

نوری سوسو زنان دور میشود

صورتش را به یاد می آورم

ولی در لحظه تلخ خداحافظی

و نه قبل تر

دردناکترین تنهایی را چشیدم

بی تو

و تو نیستی

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »